تبليغاتX
دنیای من
دنیای من
شعر و متن ادبی
خواهم خندید . . .

می خواستم بروم برای همیشه

اما گفت : نرو

گفت : بمان و نرو

گفتم : می مانم .

می دانم که شبی عمرم به پایان می رسد می مانم تا دوازدهم مهر ماه

اما بعد از آن عمری باقی نیست

خواهم رفت

آن شب شاید کسی گریه نکند به حال من

آن شب شاید کسی نخندد به بی کسی من

ولی من خواهم خندید برای نخستین بار

خواهم خندید . . .

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در سه شنبه دوم مرداد 1386 ساعت 0:35 |

آخرین مطلب از حامد

۲۹ / ۰۴ / ۱۳۸۶

  

عاشقانه ها

مرا به خانه ام ببر

من و تو

کونگ فو تو آ

هذا من فضل ربی ( شیمی )

حرف دل من

دنیای من

نجوم

دو عاشق

عطش ( مذهبی )

دست نوشته های دل

دیوان شعر

University

Poetical Works

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 22:33 |

خانه ی آرزو کجاست ؟

خانه ی آرزو کجاست ؟  همان خانه ای که همه ی ما دلمان می خواهد زیر سقف آن پا روی پا بیندازیم و لم بدهیم و خستگی یک روز پر تلاش را با یک فنجان چای قند پهلو از تن به در کنیم . همان خانه ای که در آن به آرامش می رسیم و حاضر نیستیم آن را با هیچ جای دنیا عوض کنیم . راستی دلتان می خواهد دیوار های " خانه ی آرزو " ی شما چه رنگی باشد ؟ این خانه از چه مصالح ساختمانی ساخته شده و کجای این خانه نیاز به تعمیر دارد ؟ گاهی زیر این سقف زندگی تلخی هایی هم چشیده ایم که البته تا تلخ کامی ها نباشد قدر روز های خوش زندگی را نمی دانیم . برایم از تلخ و شیرین های " خانه ی آرزو " ی خود بنویسید و این که این خانه چه جور خانه ای است و چه ویژگی هایی دارد .

با تشکر

حامد

 

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در سه شنبه دوم خرداد 1385 ساعت 17:4 |

گل برای گل

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 19:25 |

باز آ

ای پاکترین واژه ی تقدیر
ای رنگ حقیقت از تو تفهیم
بازا که دل از تو می نویسد
ای نقش زمانه از تو تصویر
 
بازا که شب از ستاره خالیست
افسون شده خاک آشنا نیست
چشمان فلک تنگ و حقیر است
بازا که زمانه مهربان نیست
 
بازا بازا دوباره بازا
بازا که صدای دل غمین است
آوازه ی عاشقی همین است

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 19:21 |

یکبار ...

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 19:14 |

عشق را ...

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 19:11 |

برای تو

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 19:10 |

گریه کن گریه قشنگه ...

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 19:8 |

شب مهتابی

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 19:6 |

با تو ...

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 19:2 |

تنها

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 18:58 |

اي اميد نا اميدي هاي من

بر تن خورشيد مي پيچد به ناز
 چادر نيلوفري رنگ غروب
تك درختي خشك در پهناي دشت
تشنه مي ماند در اين تنگ غروب
از كبود آسمان هاي روشني
مي گريزد جانب آفاق دور
در افق بر لاله سرخ شفق
مي چكد از ابرها باران نور
مي گشايد دود شب آغوش خويش
زندگي را تنگ مي گيرد به بر
باد وحشي مي دود در كوچه ها
تيرگي سر مي شكد از بام و در
شهر مي خوابد به لالاي سكوت
اختران نجوا كنان بر بام شب
نرم نرمك باده مهتاب را
ماه مي ريزد درون جام شب
نيمه شب ابري به پهناي سپهر
مي رسد از راه و مي تازد به ماه
جغد مي خندد به روي كاج پير
شاعري مي ماند و شامي سياه
 دردل تاريك اين شب هاي سرد
اي اميد نا اميدي هاي من
برق چشمان تو همچون آفتاب
مي درخشد بر رخ فرداي من

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 18:52 |

تو نیستی که ببینی

تو نيستي كه ببيني
 چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاري است
 چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست
چگونه جاي تو در جان زندگي سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندي ايوان به باغ مي نگري
درخت ها و چمن ها و شمعداني ها
به آن ترنم شيرين به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مي نگرند
تمام گنجشكان
كه درنبودن تو
 مرا به باد ملامت گرفته اند
ترا به نام صدا مي كنند
هنوز نقش ترا از قراز گنبد كاج
كنار باغچه
زير درخت ها لب حوض
درون آينه پاك آب مي نگرند
تو نيستي كه ببيني چگونه پيچيده است
طنين شعر تو مگاه تو درترانه من
تو نيستي كه بيبني چگونه مي گردد
 نسيم روح تو در باغ بي جوانه من
چه نيمه شب ها كز پاره هاي ابر سپيد
به روي لوح سپهر
ترا چنانكه دلم خواسته است ساخته ام
چه نيمه شب ها وقتي كه ابر بازيگر
هزار چهره به هر لحظه مي كند تصوير
به چشم همزدني
ميان آن همه صورت ترا شناخته ام
به خواب مي ماند
تنها به خواب مي ماند
 چراغ آينه ديوار بي تو غمگينند
تو نيستي كه ببيني
 چگونه با ديوار
به مهرباني يك دوست از تو مي گويم
تو نيستي كه ببيني چگونه از ديوار
 جواب مي شنوم
تو نيستي كه ببيني چگونه دور از تو
به روي هرچه ديرن خانه ست
غبار سربي اندوه بال گسترده است
 تو نيستي كه ببيني دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رهاكرده است
غروب هاي غريب
 در اين رواق نياز
پرنده ساكت و غمگين
ستاره بيمار است
دو چشم خسته من
 در اين اميد عبث
دو شمع سوخته جان هميشه بيدار است
تو نيستي كه ببيني

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 18:51 |

بعد از من ...

مرا عمري به دنبالت كشاندي
سرانجامم به خاكستر نشاندي
ربودي دفتر دل را و افسوس
كه سطري هم از اين دفتر نخواندي
گرفتم عاقبت دل بر منت سوخت
پس از مرگم سركشي هم فشاندي
گذشت از من ولي آخر نگفتي
كه بعد از من به اميد كه ماندي

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 18:49 |

عشق چیست ؟

عشق چيست ؟
عشق دانش است . دانش و فرهنگ است توامان و آن كس كه از اين دو بي بهره است تواناي عشق ورزيدن ندارد عشق دلپذير ترين جهان بيني آدمي است آن جهان بيني نجيب و جليل كه از آغاز تاريخ انسان تا كنون جانهاي شيفته بسياري براي بر پاداشتن جهاني شايسته و بايسته ي آن كوشيدند و جان باختند براي :
روزي كه كمترين سرود بوسه است
و هر انسان
براي هر انسان
برادريست
روزي كه ديگر درهاي خانه شان را نمي بندند
قفل افسانه اي است و قلب براي زندگي بس است

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 ساعت 18:43 |

به یاد یار

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385 ساعت 15:11 |

|+| نوشته شده توسط حبیب و حامد در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385 ساعت 17:40 |